تبليغاتX
@@_پاتوق دخترونه_ورود آقایون بلامانع @@ }
جمعه هفتم بهمن 1390

به قول شاعر گفتـــنی..:


  عمرا اگه لنگـــمو پیدا کنـــــی...! :دی

نوشته شده در ساعت 17:53 توسط شهنواز |
دوشنبه سوم بهمن 1390

crois celui qui peut croire  

Moi, j'ai besoin d'espoir

sinon je ne suis rein

on bien si peu de chose

c'est mon amie la rose

Qui la dit hier matin

 

 

ایمان بیاور به کسی که می تواند ایمان بیاورد

من به امید احتیاج دارم

و گرنه هیچ نیستم

ما چقدر کوچک هستیم

این را دوست من گل رز

دیروز صبح به من می گفت

نوشته شده در ساعت 20:13 توسط دریا |
شنبه یکم بهمن 1390
فقط براى خودم هستم...!!!!!!!
من....؟!؟!؟!؟
چه دو حرفيه وسوسه انگيزيست......
اين من! نه زيبايم، نه مهربانم... نه عاشق و نه محتاج نگاهى...!
فرارى از دختران آهن پرست و پسران مانكن پرست...
...فقط براى خودم هستم...خوده خودم! مال خودم! صبورم و عجول!!
سنگين... سرگردان... مغرور... قانع... با يك پيچيدگى ساده و مقدارى بى حوصلگيه زياد!!!
و براى تويى كه چهره هاى رنگ شده را مى پرستى نه سيرت آدمى؛ هيچ ندارم
راهت را بگيرو برو
حوالى ما توقف ممنوع است

نوشته شده در ساعت 23:57 توسط شهنواز |
شنبه یکم بهمن 1390

من نمیفهمــــــــم چرا نباس کادو تولدمــــــــــو خودم چوز کنم!!! هان؟؟؟

اصن من میخوام روز تولدم اونو بدی بهم!!!

نه 1 ماه قبل تر..اومدیم و من از سورپرایز خوشم نیووومد! بعد منم که رک!!!!! میزنم تو رووووتا!!

بعد میشینی گریــــــــــه میکنی...من میدونم دیگه...جالا گریه گریـه گریـــــــــــه تا کجا..اونقد که کل خونتونو آب میبره..:دی

نکن اینکارو..نکـــــــن!!!! حذر کن!

:دی

نوشته شده در ساعت 12:8 توسط شهنواز |
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390
حس کردیــــــــــــم آن گوشه موشه ها...شعری اضافه شده...خواستیییییییم تبریـــــــــــــک عرض بنماییم:دی


پی نوشت: در ضمن گلشیفته جان هم عریان شد..اما شما ها هنوووووز همون دال سابقیــــن:دی

زشته به موالا :دی

نوشته شده در ساعت 18:11 توسط شهنواز |
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
رفتم آرشیو وبلاگ و شخم زدم اینو دیدم، دلم خواست برم شیراز:

"مسافرت اخیرم خیلی خوب بود. هر وقت دلم می خواست می خوابیدم. هر وقت دلم می خواست بیدار می شدم، دوش می گرفتم. دوربینم را می انداختم روی شانه و راه می افتادم در شهری که دوستش دارم. این پنج روز واقعا لذت بردم. از خودم، زندگی ام، سفرم، گپ زدن با دوستان صمیمی ام. و همه چیز عالی بود. من آدم ِ سفرم؛ آدم ِ ماندن نیستم. و دوست دارم این جمله "دکتر" را که به "احسان" گفت: پسرم حتی شده با پای پیاده سفر کن ؛ در ماندن می پوسی."

آخی! از بچگی اهل سفر بودم!

پ.ن: مریم زنگ زد گفت از چهارشنبه این هفته تا جمعه هفته بعد با "زاد و رود" میره شیراز و منم باهاشون برم. دیدم خیلی زشته برایاُمین بار خراب شم سر مریم، بهوونه آوردم نرفتم.

نوشته شده در ساعت 20:45 توسط دریا |
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
داشتم آرشيو ميخوندم .تصادفا اين صفحه روبازكردم. از تطابق تاريخ بسيار لذت بردم.دوسال گذشت...واقعا چقدر زود دير ميشود....

http://dokhtaranemostaghel.blogfa.com/post-465.aspx

نوشته شده در ساعت 9:45 توسط بهار |
یکشنبه بیست و پنجم دی 1390

یه وقتـــایی که حس میکنم بین هوا و زمین معلق موندم..

یه کم که به اطرافم نگاه میکنم..شما دوتا میاین جلو چشام..

شما دو نفر که حز نزدیکترین کسامین..سنی که من دارمو گذروندین..

اونوقته که یه لبخند شیرین میشینه رو لبهام..ابنکه با چبزای کوچیک میشه خوش بود و به چیزای

بزرگ و بزرگ تر فکر کرد..مگه نه اینکه "به هرچی فک کنی به دستش میاری"

خیلی خوشحالم که اگه هر وقت بخوام از تجربه کسـی استفتده کنم شماها هستین..

دوستون دارم..زیاد!(بهار . دریا)


بعدا نوشت: ویدا جون تو رو هم دوست دارما..حسودی نکنی..اما تو هم ایج مِِِِِیت منی آخه..;)

نوشته شده در ساعت 22:28 توسط شهنواز |
شنبه بیست و چهارم دی 1390

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده

از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده

چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه؟

 

پویابیاتی

نوشته شده در ساعت 12:7 توسط بهار |
جمعه بیست و سوم دی 1390
از مـــرگ نـــمـــیـــتـــرســـم
مـــن فـــقـــط نـــگـــرانــم
کـــه در شـــلوغـــی آن دنـــیـــا
مــــــــادرم را پیـــدا نـــکنـــم...

نوشته شده در ساعت 14:18 توسط شهنواز |
شنبه هفدهم دی 1390

به طرز وحشتناکی حال و روزم سینوسی شده! یه روز خیلی خوشم!یه حال و حوصله هیچی رو ندارم..

از اینکه با این حال و روز تحمل میشم توسط عوامل بیگانه در عجبم :دی

هر چی که من بیشتر به سمت بی حوصلگی میرم..بیشتر دوست داشته میشـــم..گاهی وقتا از اینکه اینهمه

دوس داشته میشم خسته میشم..

عاشقی کردن و عاشق شدن رو خیلی وقته یادم رفته! وقتی میپرسم با اینهمه بی حوصلگی چطور هنوز عاشقی؟! جوابی که میشنوم اینه: من لذت میبرم که عاشقم!لذت میبرم که حتی حاضرم زندگیمو هم بدم..

واسه من اما این جمله ها خیلی غریبه.. آیا منم حاضرم یه روزی اینجوری باشم..؟! فکرشم مسخرس! نمیدونم

چرا..با ابنحال من دیگه آدم عاشق و ناز بکش و این حرفا نیستــم..البته با احتمال 60 70 درصد..چون از نظر من هیچ چیری 100 در 100 نیست...


نوشته شده در ساعت 20:24 توسط شهنواز |
دوشنبه دوازدهم دی 1390

حس مي كنم داري مي آيي

وحشت انگيز

هراس انگيز

نه از آن هم بدتر

حس مرگ

سياهي

چه فراموشي دردناكي...

واقعا

حورشيد چه حسي دارد

وقتي زير ابر پنهان مي شود؟

 

حال من زياد خوب نيست

 خوب نيست

 

من سر سختم

تو سرسخت تر

به زور هم كه شده

راهت را باز ميكني و جلو مي آيي

خسته خواهي شد

يا

خسته خواهم شد؟

 

من انكارت مي كنم

تو نيستي

من اشتباه مي كنم

دوست دارم كه اشتباه كرده باشم

تو نيستي

تو نيستي

تو نيستي

.

.

.

 

 

 

نوشته شده در ساعت 9:10 توسط بهار |
جمعه نهم دی 1390

در آستانه فصلي سرد

در محفل عزاي آينه ها

و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ

و اين غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه مي شود به آن کسي که ميرود اينسان

صبور ،

سنگين ،

سرگردان .

فرمان ايست داد .

چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست ، او هيچوقت

زنده نبوده است

.

.

.

در کوچه ها باد ميامد

واين ابتداي ويرانيست آن روز هم که دست هاي تو ويران شد

باد ميآمد

.

.

.

 اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت

بسوي لحظه توحيد ميرود

و ساعت هميشگيش را

با منطق رياضي تفريقها و تفرقه ها کوک ميکند .

اين کيست اين کسي که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نميداند

آغاز بوي ناشتايي ميداند

اين کيست اين کسي که تاج عشق به سر دارد

و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست .

 

  

پس آفتاب سرانجام

در يک زمان واحد

بر هر دو قطب نااميد نتابيد .

تو از طنين کاشي آبي تهي شدي .

 

 

 و من چنان پرم که روي صدايم نماز ميخوانند ...

 

 جنازه هاي خوشبخت

جنازه هاي ملول

جنازه هاي ساکت متفکر

جنازه هاي خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک

در ايستگاه هاي وقت هاي معين

و در زمينه ي مشکوک نورهاي موقت

 شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي و   ....

آه ،

چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند

واين صداي سوت هاي توقف

در لحظه اي که بايد ، بايد ، بايد

مردي به زير چرخ هاي زمان له شود

مردي که از کنار درختان خيس ميگذرد....

 

 من از کجا ميآيم؟

 

 به مادرم گفتم :"ديگر تمام شد."

گفتم :" هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق ميافتد

بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم."

 

  

سلام اي غرابت تنهايي

اتاق را به تو تسليم ميکنيم

چرا که ابرهاي تيره هميشه

پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند

و در شهادت يک شمع

راز منوري است که آن را

آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب ميداند.

 

 

 ايمان بياوريم

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل

به داس هاي واژگون شده ي بيکار

و دانه هاي زنداني .

نگاه کن که چه برفي ميبارد....

 

 

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زير بارش يکريز برف مدفون شد

و سال ديگر ، وقتي بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه ميشود

و در تنش فوران ميکنند

فواره هاي سبز ساقه هاي سبک بار

شکوفه خواهد داد اي يار ، اي يگانه ترين يار

 

 

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد....

نوشته شده در ساعت 12:32 توسط بهار
پنجشنبه هشتم دی 1390
‎... خاصیت عشـــــــــــــــق همین است: از دســـــــــــــــت دادن هوشـــــــــــــــیاری. گاهی خود را فراموش کن. چه اشکالی دارد؟ آدم نباید یکنواخت و ملال اور باشد.
آدم باید همیشه از قطبی به قطب دیگر سفر کند. سفر کردن، زندگی را غنی میسازد. در غیر این صورت زندگی کسالت بار میشود.
گاهی از عشق به سوی مراقبه برو و گاهی از مراقبه به سوی عشق بیا. این رفت و امد، خستگی را از تو دور میکند. مراقبه به معنای تنها بودن است و عشق به معنای با دیگری بودن. مراقبه به معنای آن است که تو تنها هستی و عشق به معنای آن است که دیگری نیز وجود دارد.
مراقبه یعنی مـــــــــــــــن، من، من.
عشق یعنی تـــــــــــــــو، تو، تو.
خوب است گاهی از مرتبه ی من به مرتبه ی تو بالا بروی. این سفر تو را سرشار میسازد و تازه میکند...!

... حقيقت، چيزی نيست كه درباره آن انديشه شود، حقيقت را بايد مشاهده كرد. چشم‌های معمولی، توان ديدن حقيقت را ندارد. چشمانی تازه بايد گشود. برخيز و پرنده‌ها را در آسمان صاف و آفتابی زندگيت رها كن. برخيز و ساز زندگيت را كوك كن. برخيز و نغمه‌خوان شو. برخيز و زندگی كن...!

پرنده میمیرد، پرواز می ماند / مسيحا برزگر

نوشته شده در ساعت 13:25 توسط شهنواز |
چهارشنبه سی ام آذر 1390
واقعا امروووز تصمیم گرفتـــم که بِِِرم از اینجا...

ادم نمیتونه یه لحظه امنیــت داشته باشه! با دیدن این ماشین گنده ها عوض اینکه ارامش داشته باشی..بیشتر از ترس خفه میشی..:|

یه سری ادم مزخرف که حتی نمیتونن  کلمات یه جمله ساده رو درست کنار هم بچینن شدن محافظین این مملکت!

اما خودمونیم..عوض اینکه امروز بترسم..همش در حال خنده بودم.:دی از بس که اینا مضحک و بیسواد بودن...

میپرسه:کارت شناسایی چی داری؟!

میگم:فک نکنم چیزی همرام باشه!شاید کارت دانشجویی!

میگه:همون کارت امتحان دیگه!اره؟

مبگم :اره..همونــــه..:))))

lمیپرسه: چیکا میکردی اومدی اینوری؟

میگم:اومدیم ناهار بخوریم!گردش!

میگه: با نامحرم؟

میگم : کار خاصی نکردم که!این طبیعت واسه چیه؟اومدم ببینم لذت ببرم!اینهمه ادم هزارجور کار میکنن هرروز تو خیابون!

میگه:خب ما یکیشو گرفتیم دیگه..:|

lمیگه:مگه معارف نخوندی تو دانشگاه؟چند واحد پاس کردی؟

میگم:چند واحدی پاس کردم

میگه:دورا داری!یا بابات بیاد..یا فردا دادگاه!

میگیم: بابا اینهمه راه تو دنیا هست! یکم راه بیاید

میگه:دیگه چه راهی؟ ولتون کنیم برین؟پس دیگه چرا گرفتبم؟

میگم:گرفتبن که ارشاد کنین دیگه!الانم ما ارشاد شدیم:دی

میگه:مگه من حاج اقام که ارشاد کنم؟!

میگه:تو که ارشدی خودت که ارشادتری..:O

من:(در حال خفه شدن از خنده)

با کلی حرفای مزخرف دیگه....!

واقعا ادم متاسف میشه! فقط دنبال شکارن!دنبال پول!

دنبال اینکه جوونارو بتزسونن..لذت ببرن! اینا شدن پلیـــس!اینا شدن امنیــت..


نوشته شده در ساعت 21:5 توسط شهنواز |
سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
دلم گرفته پدر، برایم بهار بفرستیـــد
   ز شهر کودکی ام یادگار بفرستیــــد
     دلم گرفته پدر ! روزگار با من نیـــست
         دعای خیر و صدای دوتار بفرستیـــد
              اگر چه زحمتتان می شود ولی اینبار
                  برای دخترک خود " قرار " بفرستید
                   غم از ستاره تهی کرد آسمانــــم را
                     کمی ستاره ی دنباله دار بفرستیــد
                      به اعتبار گذشته دو خوشه ی لبخند
                         در این زمانه ی بی اعتبار بفرستیــــد
                            تمام روز و شب من پُراززمستان است
                               دلم گرفته برایم بهـــــار بفرستیــــــد
 

                                                                                                                " منیژه درتومیان"

نوشته شده در ساعت 20:48 توسط بهار |
شنبه نوزدهم آذر 1390
من پر از میل زوالم....

تو درچه حالی؟

نوشته شده در ساعت 10:49 توسط بهار |
سه شنبه پانزدهم آذر 1390
ميل مرگی عجيب در من است
مثل شباهت سين به اصوات سادگی
مثل شباهت زندگی به نون و القلم... و الکاف
مثل شباهت پروانه و پری

مثل شباهت عشق به حرف عين، به حرف شين،
به حرف قاف،
يا بازی واژه با معنا، چه می‌دانم!
هر چه هست،‌همين است:
از همه گريزانم، از اين همهمه گريزانم.
ديگر سر هيچ بازاری نخواهم رفت
ديگر برای هيچ کسی آواز نخواهم خواند.
(تا زنده‌ايم، نگرانيم. وقتی هم که می‌ميريم
باز چشمهامان يک سو را می‌نگرند ...!)
اما ای کاش ميان آن همه شد آمد شب و روز
ما راه خود را می‌رفتيم،
تو سوی من بودی و من سوسوی تو بودم.
اصلا به کسی چه مربوط
که من بالای خواب دريا گريسته‌ام
يا در گمان کودکی از خواب گريه‌ها!؟

به ارواح خاک زنی گمنام در مشرق آسمان قسم،
من از اين همه گريزانم،‌ از اين همه همهمه گريزانم.

نوشته شده در ساعت 14:44 توسط شهنواز |
چهارشنبه نهم آذر 1390
بابا توان آدم هم یه اندازه ای داره... میفهمی؟ میفهمی؟ نه میخوام بدونم واقعا میفهمی ؟؟؟؟؟؟؟

اگه میفهمیدی که الان وضع این نبود که آخه که!راحت واسه خودت نشستی اون گوشه تخمه میشکنی نگاه میکنی!هی هرچی من به رو خودم نمیارم تو هم انگار نه انگار!

بس کن دیگــــــــــــــــــــه!یه جوری سرو ته این قصه مارو بهم بیار بریم پی کارمون بابا! مسخره کردیم خودمونو!

****************

 

*اینایی که یه چیز مینویسن که فقط و فقط ، خودشون معنیش رو میفهمن ، خیلی اوضاعشون خرابه !
بذاریدراحت باشن ..


 

نوشته شده در ساعت 11:44 توسط بهار
شنبه پنجم آذر 1390
هرچقدر هم زودرنج باشم اما هیچوقت کینه ای نبودم..

اگه امروز از کســـی ناراحت باشم فردا و پس فردا فراموش میکنم..

اما امان از ادمایی که فقط ادای آدم بودنو در میارن!!ادای معرفت داشتن..ادای نارفیق نبودن..امـــان!

نوشته شده در ساعت 12:12 توسط شهنواز |
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
چقدر دلم برای بغلش تنگ شده

بغلی که بیفتم در آن و زار زار گریه کنم

۲۶ سال !!

نوشته شده در ساعت 13:4 توسط ویدا
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
برای از تو شنیدن هنوز حوصله هست

 

نوشته شده در ساعت 12:56 توسط ویدا |
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390
نقاط دیدنی دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
 
 
 اين مناظرزيبايي كه واسم ايميل شده بودو اينجا ميذارم كه همگي لذت ببريم ! علي الخصوص دريــــــــاكه عاشق سَفَره:
 
بعضی نقاط جهان تا حدی زیبا هستند که انسان با ورود به آن ها تصور می کند به شهر جادویی قصه ها وارد شده است. این شهرها با آب و هوای فوق العاده، طبیعت بی نظیر و جاذبه های گردشگری خود سالانه میزبان تعداد زیادی گردشگر از سراسر جهان هستند، گردشگرانی که از زندگی روزمره و ماشینی خود خسته شده اند و به دنبال مکانی برای تازه سازی خود هستند. 

ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 11:15 توسط بهار |
شنبه بیست و یکم آبان 1390
ببــــــــــــــــــــین...

تمامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...!!!!

نوشته شده در ساعت 20:48 توسط شهنواز |
چهارشنبه یازدهم آبان 1390
او ""مـــرد"" است
دستــــانش از تو زِبرتر و پهن تر است ...
صورتش ته ریشى دارد ...
قلبش به وسعـــتِ دریــــا ...
جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرود و سیـــــگار دود میــــكند ...
... ... ... او با همــــان دستان پهن و زبرش تورا نوازش میكند ...
با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسد و تو آرامــــ میشوى ...
آنقــــدر اورا نامــــرد ""نخوان"" ...
آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را ""نسنج"" ....
فقط به او ""نــــخ بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزد ...
فقــــط باهاش ""روراست باش"" تا دنیا را به پایت بریزد !.!

نوشته شده در ساعت 23:21 توسط شهنواز |
چهارشنبه یازدهم آبان 1390
تصمیم امروز عملی شد! فخانسه یاد می گیریم! بُنژووق! کُمان تَله وو؟
نوشته شده در ساعت 23:19 توسط دریا |
چهارشنبه یازدهم آبان 1390
وقتی شب و روزت تو این فصل پاییز جابجا میشه!ای بابا!! روزا اینقدر کوتاهه !  دورو بر۱۰ شبه  ،نگا میکنی میبینی ساعت تازه ۷ته!!خب بابا من خوابم میاد .

الان ساعتو ببین چنده؟!! بی خوابی زده به سرم ،اصن یه وضی!! البته بی خوابی که نمیشه گفت. چون از ساعت ۸خوابیدم ۷ساعت خوابم که تکمیل شده بیدارم تا الان! گفتم یه مطلبی پست کنم درجریان باشین که بیدارم میدوووووووووووووووونی؟شب زنده داران ارجمند ۳ساعت تا سرکار رفتن باقیست

 

 اصن قاطی کردم رفت پی کارش

نوشته شده در ساعت 5:16 توسط بهار |
شنبه هفتم آبان 1390
تو اگر لب تر کنی
دیر یا زود
بارانی ام را می پوشم
و به دیدن باران های تمام روزهای هفته از سال نیامده می روم
به خاطر تو ، مخاطب
دیر یا زود
آسمان را جواب می کنم ، دریا راخراب
تو فقط لب تر کن
آه ، چه قدر خوبم من در این ساعت خوابیده
چه قدر خوبم
وقتی که می گویی
مراقب دختری که ته ایینه ات شاعر می شود باش
چه قدر خوبم
وقتی که هر چند بی بروز ، بی واژه ، بی اتفاق
اما هستی
سبز و ساده و آرام
می نشینی و از خورشید عریان دوشنبه ها حرف می زنی
که ترس از سفر کبودش می کند
و از هلال ماهی
که در ایینه ام کاشته ام
و ناشنیده می دانی
هر سال زمستان پر از عطر بابونه می شود
نگاهم می کنی
دهانم طعم آبی می گیرد
نگاهم می کنی
آسمان بنفش می شود
بنفشه می بارد
دریا طعم نارنج می گیرد
نارنجی می شود
نگاهم می کنی
ساعت بیدار می شود
عقربه ها راه می افتند
به هشتاد می رسند
نگاه تو روی نت سی قفل می کند
نگاه من کلید سل می شود
قفل را باز می کند
آه ، چه قدر خوبم
وقتی که بی بروز ، بی واژه ، بی اتفاق
اما هستی

نوشته شده در ساعت 9:51 توسط شهنواز |
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
برای واقعا دوست داشتن یک زن،
برای فهمیدنش، باید او را عمیقا بشناسی،
فکرهایش را بشنوی،
رویاهایش را ببینی
و وقتی می خواهد پرواز کند به او بال و پر بدهی.
و وقتی خود را در آغوشش بی دفاع می یابی،
می دانی که واقعا عاشق یک زن هستی.
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که واقعا خواستنی است،
وقتی عاشق یک زن هستی،
به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای،
نیاز دارد کسی به او بگوید که این عشق ابدی خواهد بود.
حالا به من بگو آیا تا به حال  واقعا عاشق زنی بوده ای؟
برای واقعا دوست داشتن زنی، بگذار در آغوشت بگیرد،
می دانی چطور دلش می خواهد لمس شود؟
باید او را تنفس کنی،
واقعا بچشی، تا این که او را در خونت حس کنی.
وقتی که بتوانی کودکان متولد نشده ات را در چشمهایش ببینی،
آن وقت واقعا عاشق زنی هستی.
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که واقعا خواستنی است، وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای،
نیاز دارد کسی به او بگوید که همیشه با هم خواهید ماند.
حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
باید به او اطمینان بدهی، او را سخت در آغوش بگیری،
کمی نرمی، باید با او درست رفتار کنی،
او همیشه در کنار تو خواهد بود و از تو به خوبی مواظبت خواهد کرد.
بله، باید واقعا عاشق زنی شوی.
وقتی خود را در آغوشش بی دفاع می یابی،
می دانی که واقعا عاشق یک زن هستی.
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که واقعا خواستنی است،
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای،
نیاز دارد کسی به او بگوید که این عشق ابدی خواهد بود.
حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟

نوشته شده در ساعت 22:0 توسط بهار |
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
Wait for a guy who calls u Beautiful instead of hot
Will stay awake just to watch you sleep...

...Wait for the Boy who kisses your forhead not on your lips
The one who holds ur hands not ur waiste infront of his friends...

The one who constantly reminds you how lucky he is too have you
and the one who turns to his mates and says:

"Thats My Princess"

نوشته شده در ساعت 13:18 توسط شهنواز |