تبليغاتX
@@_پاتوق دخترونه_ورود آقایون بلامانع @@ }
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
روزی که به مردی برخوردی
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
و با پیچش موهایت شعر بسازد
روزی که به مردی برخوردی
که قادرت کند
با شعر حمام کنی
سرمه بکشی
و موهایت را شانه کنی

آن روز می گویم:

تردید نکن
با او برو...

 

 

"نزارقبانی"

نوشته شده در ساعت 15:45 توسط بهار |
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
وقتی با کسی که میخوای نیستی؛
احتمال اینکه روسپی بشی بیشتر از یه راهبه‌ست !


حواستون باشه خلاصه..من خواستم اطلاع رسانی کنم..

نوشته شده در ساعت 19:58 توسط شهنواز |
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
ما در قبيله مان

پيغام دوستي مان را با دود به هم می رسانيم!


نمیدانم آن سو تكه چوبى براى تو هست يا نه؟


من اينجا جنگلى را به آتش كشيده ام!
نوشته شده در ساعت 18:4 توسط دریا |
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
تو سكوت لابلاي حرفهاي مني!

از حرفهايم

آنچه نمي گويم

تويي...

 

"از پيج يكي از دوستان!"


برچسب‌ها: جو سنگين شد
نوشته شده در ساعت 8:57 توسط بهار |
جمعه یکم اردیبهشت 1391
در عجبم از زنان كه از خداي به اين بزرگي فقط يك شوهر ميخواهند...
و از شوهر همه ي دنيا را ...!
نوشته شده در ساعت 8:34 توسط شهنواز |
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
یه دوره ای از زندگی دیگه با چیزی خوشحال نمیشی با چیزی هم ناراحت نمیشی،
این حال ِ بیتفاوتی خطرناکه
نوشته شده در ساعت 23:2 توسط شهنواز |
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391

دسته ای از دختران بسادگی مردان را مجذوب خود می کنند. ولی قادر نیستند رابطه طولانی مدت برقرار کنند. ظرف مدت کوتاهی خواستگارشان را از دست می دهند.

این گروه از دختران، جذاب و سر و زباندار هستند. مردان زیادی با آه و حسرت دور آنها جمع می شوند. شجاعترها جرات می کنند و به آنها نزدیک می شوند ولی صد افسوس که این دختران از نیازهای پایه ای و اساسی مردان، بی خبرند. پس از چند جلسه، مردان آنان را ترک می کنند، زیرا این دلبرکان از دور دل می برند و از نزدیک زهره.

این گروه کله شق و لجباز هستند. حرف حرف خودشان است. کنترلگر هستند. خبر ندارند که مردها به راهنمایی نیاز ندارند، مشتاق تحسین هستند. مردها به مراقبت مادرانه نیاز ندارند. می خواهند مردانگی و توانایی خود را ثابت کنند. مردها گوش شنوا برای عقاید سرسختانه و متعصبانه شما ندارند، بلکه می خواهند ساعتها برای زنی که مشتاقانه گوش می دهد، حرف بزنند و از خود تعریف کنند. مردها به هدایا و غافلگیری های رنگارنگ شما محتاج نیستند، دلشان می خواهد از تلاش آنها برای خوشحال کردن شما، سپاسگزاری شود.

خلاصه می گویم: با اشتیاق راستین حرفهایشان را بشنوید. وقتی می خواهید او را راهنمایی کنید، زبان خود را گاز بگیرید. ( برای مثال لازم نیست آدرس را برای او پیدا کنید یا جای پارک نشانش بدهید) برای خوش خدمتی در تقلا و تلاش نباشید. مثل ملکه ها بنشینید تا شوالیه سوار بر اسب سپید از شما مراقبت کند. برای هر چیز کوچک و بزرگی صمیمانه از او سپاسگزاری کنید. هرقدر نرم و زنانه رفتار کنید، او جنتلمن تر می شود و بیشتر سعی می کند از شما مراقبت کند. هرقدر تهاجمی تر و کنترلگر تر باشید، غریزه رقابت در مرد بیدارتر می شود و تلاش می کند شما را به عنوان حریف زمین بزند و قول می دهم حالتان را اساسی خواهد گرفت!

از وبلاگ گیس گلابتون

نوشته شده در ساعت 18:39 توسط دریا |
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
انکه کمتر دوست می دارد , رابطه را کنترل میکند

چجوووریــــــــــه؟؟ :دی

نوشته شده در ساعت 21:17 توسط شهنواز |
یکشنبه بیستم فروردین 1391
 

دلم شیراز میخواد..دلم گلاب گیری کاشان میخواد..

دلم ایران گردی میخواد..اون وسطا هم دلم خارج ایران گردی میخواد...

چه کنم..؟!

سفر بی دردسرم آرزوست! ازون سفرا که توش خستگی نباشه..سفر ۱روزه همش خستگیه..خوبه اما جونه آدمو از کارای روزای بعد آدمو غافل میکنه..

کاش اونقدی پووول داشتم که میتونستم بی دردسر هرجا که خواستم برم..اصن کاش میتونستم پرنده بشم و واسه برگشت از سفر دیگه راه طولانی خستم نکنه..

اما نه اونهمه پول دارم نه پرنده ام...عوضش یه دل کوچیک و پر جنب و جوش دارم..با عقلی که بشه باهاش واسه آرزوهام برنامه ریزی کنم

پس سال ۹۱ رو سال "سفر" نام گذاری میکنم

 

نوشته شده در ساعت 12:49 توسط شهنواز |
پنجشنبه هفدهم فروردین 1391
عزم را جزم نموده ام که عازم باشم..

نوشته شده در ساعت 20:1 توسط شهنواز |
پنجشنبه دهم فروردین 1391
بسیار انــدک هستـــند تعداد آدم هــــایـــی که مــــی تــــوانـــی بــا آنـــها خــودِ خودت بـــاشـــی .
نوشته شده در ساعت 18:32 توسط شهنواز |
چهارشنبه نهم فروردین 1391
روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری ولش نکن... ممکنه دوباره تکرار نشه... آدم وقتی تو سن‌ و سال توئه فکر می‌کنه همیشه براش پیش می‌یاد... باید ده پونزده‌ سال بگذره که بفهمی همون یه بار بوده... که حالِت با چیز دیگه‌ای خوب نمی‌شه... عشــــق یعنی حالِت خــــوب باشه...
نوشته شده در ساعت 13:53 توسط شهنواز |
چهارشنبه نهم فروردین 1391
سقط کردم فرزند مشروع عشقم را!
از وحشت این مردمان که
عقلشان در چشمشان است
میدانی عادت کردند
زن آبستن عــشق را
هـــــــرزه خطاب مـی کنن........
نوشته شده در ساعت 1:43 توسط شهنواز |
یکشنبه ششم فروردین 1391
عاشقت باشم می‌میرم
یا عاشقت نباشم؟

نمی‌دانم کجا می‌بری مرا
همراهت می‌آیم
تا آخر راه
و هیچ نمی‌پرسم از تو
هرگز.

عاشقم باشی می‌میرم
یا عاشقم نباشی؟

این که عاشقی نیست
این ‌که شاعری نیست
واژه‌ها تهی شده‌اند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!

با تو عاشقی کنم
یا زندگی؟

در بوی نارنجی پیرهنت
تاب می‌خورم
بی‌تاب می‌شوم
و دنبال دست‌هات می‌گردم
در جیب‌هام
می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا می‌گردم
و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم.

بی تو زندگی کنم
یا بمیرم؟

نمی‌دانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را می‌گذارم
آخر خط من.
باشد؟

بی تو زندگی کنم
یا بگردم؟

همین که باشی
همین که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آویزم به شانه‌ی تو.

با تو بمیرم
یا بخندم؟

امشب اسبت را می‌دزدم
رام می‌شوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت .

با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟

از نداشتنت می‌ترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همه‌اش می‌ترسم
وقتی نیستی تباه شوم.

بی تو
اول و آخر کجاست؟

واژه ها را نفرین می­کنم
و آه می کشم
در آیینه­ ی مه­آلود
پر از تو می­شوم
بی چتر.

من
بی تو
یعنی چی؟

غمگین که باشی
فرو می‌ریزم
مثل اشک.
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.

تو بیش‌تر منی
یا من تو؟

در آغوشت
ورد می‌خوانم زیر لب
و خدا را صدا می‌زنم.
آنقدر صدا می‌زنم که بگویی:
جان دلم!

نوشته شده در ساعت 21:34 توسط شهنواز |
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390
تمام درد دل امسال من....

مرسی از داریوش عزیز

پیشتر گفتم سال نود ، سال آدم تکانی بود. ما خیلی هارا تکاندیم، عده ای هم مارا تکاندند، اما بعدن پشیمان شدند و بعد ما آنها را تکاندیم، تنها و سبک شدیم، بی بند شدیم، مغزمان از آدمها مثل سرمان خلوت شد و این نهضت ادامه دارد .

در سال نود ما عده ای را هم پیدا کردیم که با این که دوستی های نو دارند اما آدم میتواند آنها حلوا حلوا کرده روی سر بگذارد ، از سر برداشته روی چشم بگذارد و بعد بگذار پایین و دورشان بگردد .

در سال نود با این که سال ِ بدی بود تا میشد کار کردیم و پروژه بستیم و نشان هیچکس هم ندادیم ، مثل همه ی پروژه های جدی این سالها انبار کردیم در هاردهایمان که اگر از وطن رفتیم و پشتمان را هم نگاه نکردیم و اسم مان را هم گذاشتیم جیمی یا جیمز ، دستمان پر باشد که این شهر و دیوارهای گالری هاش و اصولن هنری هاش پیشکش خودش و کافه هاش و براق فکرهاش .

در سال نود حرف پشت خودمان بیش از هر سال دیگه ای شنیدیم و خندیدیم به مغزهای کوچم هموطنان مان، میگویند نشان از سال موفقی ست که داشتیم لابد ! حتی از شخصی در بورکینافاسو که شرف حضور هم به محضر همایونی مان نصیبش نشده اما لابد حس ششم ش میگوید کاسه ای زیر نیم کاسه ی ماست ، در عجبم آن که ما را ندیده اما میگوید با ما خوابیده دیگر جار میزند که چه ؟ هرزگی مغزهای بیمارشان را بست دادند به ما که چسبیدنی نیست ! همانطور که ندیده و داده ؟! شدنی نیست !!!

در سال نود بیش از هر سالی رنجیدیم ، اینقدر که در اواخر بهمن از بی پروا جار زدن برای آزادی وطن هم بریدیم که خلایق هر چه لایق .

در سال نود و همه ی سالها ما در خودمان بزرگتر شدیم و خواهیم شد. و تنها چیزی که مهم نیست این است که دیگران در این مورد چه فکر میکنید
امسال هم مثل هر سال ممل آمریکایی ِ درونم آرزوی رفتن دارد و بس .

تبریک ندارم بگویم

برای من روزها شب که می شوند تازه شروع میشوند .
تغییر سال معنایی ندارد وقتی یک شب ِ قدر سالیان کهنه و پیر میشوی
وقتی نمیدانی ساعت چیست و ماه و عدد روزش کدام است .

آرزو میکنم اما، مثل بچه گی ،
آرزو های بزرگ برای بزرگ شدن مان،
برای عزت و شرف مان،
برای آرزوهایمان،
برای لحظه ای که گذشت
و برای فردایی که تا بوده امروز بوده .

وصیت هم بلدم حتی اما تبریک نه،
وصیت میکنم عاشق باشید،
عاشق خودتان و عاشق دوست داران تان،
پی معشوق رفتن خطای سالیان ماست، عاشق عاشقتان باشید.
که تهران چاره ای ندارد جز عاشقی .

نود و یک ، به کام .

صلوات آمریکایی ( هییییی هاااااااا )
نوشته شده در ساعت 16:28 توسط شهنواز |
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390
 برررررررف ..

آخــــــــــــــه الان؟؟؟

همینجوری ام میباررره

نوشته شده در ساعت 16:30 توسط شهنواز |
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
          بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
               آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
                               پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برف 
          آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
               سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه چون من 
                                 از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
           پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
                      آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح 
                       روياي شرابي ست كه در جام بلور است

آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب 
           از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
                       آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
                            چشمم به تماشا و تمناي تو باز است

من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
                              راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم 
                              هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
                      چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم 

او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
         در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
                     او يك سرآسوده به بالين ننهادست
                          من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست

ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
           از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
                      ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
                                   با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم

ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
        ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
            بگذار كه سرمست و غزل خوان من و خورشيد
                                       بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم

"فريدون مشيــــري"

نوشته شده در ساعت 8:51 توسط بهار |
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390
ميـــخوام طراحي داخلي بخونم...

يا اينور آب...يا اونور..

:)

نوشته شده در ساعت 16:58 توسط شهنواز |
پنجشنبه هجدهم اسفند 1390
هواي خوب
مثل
زن خوب است
هميشه نيست
زماني كه هم است
... ديرپا نيست.

مرد امّا
پايدار تر است.
اگر بد باشد
مي تواند مدت ها بد بماند
و اگر خوب باشد
به اين زودي بد نمي شود.

اما زن عوض مي شود
با
بچه
سن
رژيم
سكس
حرف
ماه
بود و نبود آفتاب
وقت خوش.

زن را بايد پرستاري كرد
با عشق.
حال آن كه مرد
مي تواند نيرومند تر شود
اگر به او نفرت بورزند.

چارلز بوکوفسکی

نوشته شده در ساعت 11:23 توسط شهنواز |
چهارشنبه هفدهم اسفند 1390

ميـــــــخوام برم شنـــا...:دي

دوووس دارم...


پي نوشت: تصميم ديروزمم خريد راكت تنيس بود! و تنيس بازي كردن..

باشد كه مهيا شود...:پي

نوشته شده در ساعت 20:42 توسط شهنواز |
سه شنبه شانزدهم اسفند 1390
مردی قصد ازدواج داشت.مشکل او انتخاب از بین 3 کاندید زن احتمالی بود.او به هر زن 5000 دلار پول داد تا ببیند هرکدام با آن چه کار میکنند

اولی ظاهرش را کاملا تغییر داد به یک آرایشگاه تجملی رفت
آرایش جدید کرد لباسهای جدید و زیبا خرید و به مرد گفت که برای اینکه
در نظر او جذابتر باشد این کارها را کرده است چراکه خیلی دوستش دارد

مرد تحت تاثیر قرار گرفت

دومی به خرید هدیه برای مرد پرداخت.برایش یک دست چوب گلف خرید
به علاوه ابزار جدید برای کامپیوترش و لباسهای گران قیمت
و هنگامی که هدیه ها را به مرد داد گفت که تمام پولش را برای
او صرف کرده چراکه خیلی دوستش دارد

مرد تحت تاثیر قرار گرفت
سومی پولش را در سهام سرمایه گذاری کرد و چند برابر پولی که از مرد گرفته بود
عایدش شد.او 5000دلار مرد را پس داد و برای بقیه پول یک حساب مشترک باز کرد
و گفت میخواهد برای زندگی آینده شان پس انداز کند چراکه خیلی دوستش دارد

واضح است که مرد تحت تاثیر قرار گرفت



او مدت زیادی را به تفکر درباره اینکه هر زن با پولها چه کار کرده پرداخت


و سر انجام با زنی ازدواج کرد که سینه های بزرگتری داشت...

نوشته شده در ساعت 17:52 توسط شهنواز |
یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
میدونی درد عشق چیه؟ درد عشق اینه که هرروز عشقت کنارت باشه و بدونی اگه بهش بگی دوست دارم ازت دور میشه.واسه همیشه....
نوشته شده در ساعت 0:13 توسط شهنواز |
چهارشنبه دهم اسفند 1390

 اصل اول زنانگی این است که مثل میوه انبه باشید. ظاهری آبدار و شیرین داشته باشید و هسته ای محکم و تزلزل ناپذیر. مثل بادام نباشید با ظاهری زمخت و سخت که با کمترین حرف محبت آمیز پوسته می شکند و درون نرم و شکننده آشکار می شود.

 

از وبلاگ گیس گلابتون

نوشته شده در ساعت 22:28 توسط دریا |
چهارشنبه دهم اسفند 1390

امروووووووز رو دوووس داشتم...

تو رو هـــــم خیلی دوس داشتـــم..از بوسی که کردمت معلوم بود مگه نه..؟! :پی

نوشته شده در ساعت 0:21 توسط شهنواز |
یکشنبه هفتم اسفند 1390
من هر وقت میرم پیش "پ" که باش اسپیکینگ کار کنم..

هروقت از رفتنش میگه!از سرچ هایی که کرده..منو هوایی مییکنه !

امروز تصمیمش این بود که بره مالزی..چون هزینش بهتره از باقی کشورا..خلاصه بهم گفت تو هم باهام بیا..من اونجا تنهام!

الان بازم منتظرم مدرکم بیاد...چنتا مقاله توپ بدم..ایلتس بگیرم..بریــــم :)

خلاصه با دوستم هم صوبت کردم و گفت باشه..


پ.ن: میدونم این فقط تصمیم امروز بود..باز فردا یادم میره..اما همینشم لبخند رو لبام میاره..:)

پ.ن 2 : هوا دوباره آفتابی شده..خیلی دوس دارم..مخصوصا اینکه دوستای خوبت تو این هوا باهات باشن..

پ.ن3: امروز 1شنبس..کلاس دنس دارم..از نوع عربی :دی :پی امیدوارم خوب بلرزوووونم..:دی

نوشته شده در ساعت 14:18 توسط شهنواز |
شنبه ششم اسفند 1390

میـــــگه که الان ساعت 5 صبحه...

دوباره میگه به نظرت الان ساعت چنده..

صبح یه نگاه به ساعتا میندازم...3:15..4:30...5..7:30...!!!

شب بیداری و درک نمیکــــــــنم..

میـــگه الان اطرافم به نظرم قشنگتــــره..!

بازم درک نمیکنم! قدیما تو سالای 40،42 نمیدونم درکم بیشتر بود؟! یا الان عقلم بیشتر؟!


نوشته شده در ساعت 21:39 توسط شهنواز |
شنبه ششم اسفند 1390
بیاد داشته باشید که شما با قلب یک کودک می توانید عاشق بشوید. قلب سنگی زن همیشه دانا و همیشه مقتدر در برابر عشق زانو خم نمی کند، زیرا آن را ضعف می داند. به مقاومت خود نگاه کنید و از آن بگذرید. همانطور که بی اعتنا از کنار مزاحمی در خیابان می گذرید.

از وبلاگ گیس گلابتون

نوشته شده در ساعت 19:17 توسط دریا |
شنبه ششم اسفند 1390

 

با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز

پنداشتی که نور تو خاموش می شود؟

پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد؟

و آن عشق پایدار ، فراموش می شود؟

 

- من كه نه! ولي شما بپندار!!واس خودت ميگم!

نوشته شده در ساعت 17:35 توسط بهار |
جمعه پنجم اسفند 1390

فقط میدونم در ایـــــــن لحظه راضی نیستم..

1ساعت دیگه..24ساعت دیگه..رو نمیدونم...

الان راضی نیستم..:|

نوشته شده در ساعت 22:12 توسط شهنواز |
چهارشنبه سوم اسفند 1390
شیادی که مچش باز شود و لو برود ، شیاد نیست ؛ احمقی است که خودش را خیلی زرنگ حساب کرده. شیاد واقعی کسی ست که جلوی چشمت جوری جیبت را ببرد که خودت حالیت نشود ، جوری تو سرت بزند که خیال کنی دارد نازت را می کشد ، یک عمر چنان ازت خر حمالی بگیرد و تصور کنی تو آقایی ، او نوکر. از این طریق که عوض داشتن شناخت از او ، تو را وامی دارد که به اش ایمان داشته باشی...!

(گفت و گوی زمانه با احمد شاملو - زمانه شماره 1 - مهر 1370)

 

 

نوشته شده در ساعت 20:58 توسط بهار |